Showing posts with label روزمره. Show all posts
Showing posts with label روزمره. Show all posts

Saturday, February 26, 2011

اثاث کشی

با دلی خونین و چشمی اشکبار در حال اسباب کشی به خانه جدیدم . البته این وبلاگ رو هم همچنان آپدیت می کنم .آدرس جدیدم هست



http://madarkhanoomidaily.blogfa.com/



هرکی به هرکی می تونه بگه آخه من این خواننده ها رو با خون جگر بدست آوردم نمی شه که مفتی مفتی از دست بدم









Saturday, February 19, 2011

یکی بگه منو ول کنند

ای وای بر اسیری که از یاد رفته باشد 

 صیاد رفته باشد صید مانده باشد 

Saturday, January 15, 2011

من و تو و تاس و لبو

وقتی اونشب دیدمت که ساعت دوازده شب تو اون سرما کنار چرخ لبو و باقالیت واستادی , با اون صورت سرخ از سرما ,  با اون دستها ی یخزده چشم به ماشینها داری که کی هوس لبو می کنه و  واسته و هیشکی هم وانمی ایستاد و تو هم خم به ابرو نمی آوردی , می دونی یاد کی افتادم ؟ یاد خودم . وقتی ده دوازده ساله بودم وقتی منچ بازی می کردیم و هی تاس می انداختم و هی شش نمی آوردم . بعضی ها مهره هاشون رو تو خونه هم می کردند و من هنوز بازی رو شروع نکرده بودم . هی تاس می انداختم و هی هیچی . اما به روی خودم نمی آوردم عین تو که هی  وا ستاده بودی و هی ماشینها گازمی دادند  و می رفتند  . من اون موقع ها با صبوری و اعتراض نکردن هام  به خیال خودم داشتم خدا رو خجالت می دادم , توچی تو هم همون خیال رو داشتی؟

Saturday, January 1, 2011

یک مولکول هستم

در ادامه پست گلمریم 
در مکانها ی عمومی هرجا وارد می شم سلام می کنم از بانک و مغازه و بقالی بگیر تا تاکسی و اتوبوس . درضمن اینکار رو با لبخند می کنم
روی در و دیوار کوچه و شهر و اماکن عمومی و آثار باستانی و کوه و درخت , یادگاری نمی نویسم
وقتی تو دشت و دمن و کوه و دریا و ... هستم نه تنها که آشغال نمی ریزم , بلکه آشغالهای دورو برو اطرافم  رو هم  جمع می کنم
تا حد امکان دروغ نمی گم
وقتی عابر پیاده هستم تا چراغ سبز نشه از خیابون رد نمی شم و اگه پل عابر پیاده باشه از اون استفاده می کنم
وقتی رانندگی می کنم تو لاین خودم هستم و هی از این لاین به اون لاین نمی کنم و تو ترافیک هی خودم رو تو هر سوراخی نمی چپونم که پنج دقیقه زودتر برسم
از چراغ راهنما به شدت استفاده می کنم حتی اگه پرنده هم تو خیابون پر نزنه
اثاث اضافی و وسایل اضافی زیادی ندارم هر چی بخرم قبلی رو رد می کنم بره
تمام سعیم رو می کنم که آدم طلبکاری نباشم و از آدمها انتظار زیادی  نداشته باشم
اگه کاری واسه کسی بکنم منتی سرش نیست . خودم دلم خواسته که کردم
آدمها رو قضاوت نمی کنم  .اول خودم رو می گذارم جاشون . در بیشتر مواقع میبینم که اگه جای اونا بودم از اونا بدتر بودم
عاشق جارو کشی هستم و اگه گروهی برای تمیز کردن و جارو کشیدن و جمع کردن آشغالها جمع شه با کمال میل هستم
آدم خوشبینی هستم و هنوز امیدوارم که بتونیم با همین کارهای کوچیک دنیای بهتری داشته باشیم

Monday, November 29, 2010

هفت خوان رستم

امروز صبح من بودم و دوتا بچه ها . یکی تازه از شر خال خالهاش خلاص شده و یکی دیگه تازه خال خالی شده . باباشون کار داشت و باید صبح زود می رفت . مامانم مهمون داشت و نمی تونست بیاد خونمون .دختر بزرگه رو باید می گذاشتم مهد و دختر کوچیکه منزل مادر شوهرم .با سلام و صلوات بچه ها رو  به همراه کیف دختر بزرگه ,ساک دختر کوچیکه , کیف خودم و کیسه کتابهایی که باید با خودم میبردم ,  سوار ماشین کردم و خودم هم نشستم و یک آخی گفتم و استارت زدم و ماشین روشن نشد , دوباره هم نشد و خلاصه دیدم نخیر روشن نمی شه . زنگ زدم آژانس . ماشین اومد همه چی رو به همراه دختر ها سوار ماشین کردیم و راه افتادیم اول دختر بزرگه دم مهد پیاده شد , بعد دختر کوچیکه دم خونه مامانیش و آخر خودم دم در شرکت .اینو گفتم که بگم هیچی باعث نمیشه که ما سر کار نریم . نه آبله مرغون , نه خرابی ماشین و نه آلودگی هوا. فکر نکنید که کارمند وظیفه شناسیم ها نه . نقل و انتقال همه اون وسایل با دوتا بچه به داخل خونه و پیدا کردن کلید و سوار شدن تو آسانسور و رفتن تو آپارتمانمون و توضیح به دختر بزرگه که چرا امروز مهد نمی ره که بره کلاس باله , از رفتن به سرکار سختتر بود

Saturday, November 27, 2010

چهل روز گذشت

زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست 
هرکسی نغمه خود خواند و از صحنه رود    
صحنه پیوسته بجاست    
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد      

روحش شاد

Saturday, November 20, 2010

وقتی زود پدر بشی

یکی از دوستای برادرم روز عید غدیر عقد کنونش بود. داماد از عروس بیست و دوسال بزرگتره .پای عشق و عاشقی وسط بوده و مخالفتهای خانواده پسر فایده ای نداشته . خانواده دختر موافق بوده اند و کاملا مشتاق .دختر و پسر قبل از ازدواج رابطه آزادی داشتند و حتی چند سفری هم با هم رفته بودند و همه اینها با اطلاع خانواده دختر بوده . همه اینها به اضافه اختلاف سنیشون دلایل مخالفت خانواده پسر با این ازدواج هست , اما حالا چی شده که خانواده دختره اینهمه راحت فکر می کردند و اینها رو راحت گذاشته بودند به نظر من بخاطر سن و سالشونه . پدر دختر همسن داماد و مادرش از داماد هم کوچیکتره. یک کم عجیبه نه ؟

Saturday, October 9, 2010

مهر پدری

یک لوله از دهنش رفته تو ریه اش برای اکسیژن , یک لوله از بینیش رفته تو معده اش برای تغذیه اش و یک عالمه سرم و دارو هم بهش وصله , دست و پای باد کرده , پشت و گردن کبود ازاینهمه تو بستر بودن و حالا تازه نارسایی کلیه و دیالیز.تنها راه حرف زدنش تکان چشم و سر هستش .  من دیوانه ازش می پرسم خوبی ؟ و با تکان سر و چشم می گه آره .فکر می کنم از مهر مادری و حدیث مادر بودن زیاد گفته می شه اما پدربودن هم عالمی داره

Wednesday, September 29, 2010

تو فکر یک سقفم

کفاش دم شرکتمون یک جوون افغانیست که بساطش رو کوچه بالایی شرکت پهن می کنه . الان مدتیست که پسر بچه 3-4 سالش رو هم با خودش می آره سرکار . یک موکت پهن می کنه و بچه رو روش می شونه و ... اوایل بچه بیکار می نشست و عابرها رو تماشا می کرد اما بعدها می دیدمش که با چند تا ماشین داره بازی می کنه و یک روز یک فرفره و گاهی هم با چند تا خونه سازی . ظاهرا مردم براش یک چیزهایی آوردند که سرش رو باهاش گرم کنه .من فکر کردم که چه خوب میشد اگه با همکارها پول جمع می کردیم و پدر بچه رو متقاعد می کردیم که اسم بچه رو مهد کوچه پایینی شرکت بنویسه , اونوقت بچه صبحها می رفت مهد و عصر هم باباش برش می داشت و می بردش . دیگه از گوشه خیابون خلاص می شد . بعد فکر کردم به روزهای اول مهد رفتن بچه ها . نرفتنهاشون, گریه و زاریشون و ترسیدنهاشون . بابای بچه رو تصور کردم با بساط واکس رو کولش , الاف دم در مهد . فکر کردم یکماهی درگیر می شه . تصورکردم که داره زیر لب به باعث و بانی این پیشنهاد فحش می ده . بی خیال این فکر شدم

Monday, September 27, 2010

بشکن بشکنه , بشکن

نمی دونم تو روزنامه خونده بودم یا تو اینترنت که تو ژاپن یا کره  , یه جایی تو آسیای جنوب شرقی خلاصه یک جاهایی هست که یک پولی می دی و می ری اون تو و هر چی دلت می خواد می شکونی , انقدر می شکونی می شکونی تا دلت خنک شه و آروم بگیری . آخ الان دلم یک همچین جایی می خواد

Tuesday, September 14, 2010

پیشونی , منو کجا می شونی

سه تا سیب زمینی بزرگ رو پختم و بعد تیکه تیکه شون کردم و روش نمک و فلقل و آویشن و زیره ریختم و بعد تو روغن زیتون تفتشون دادم بعد میگو ها رو که تو پیاز و نمک و روغن زیتون خوابونده بودم روریختم تو ماهیتابه ای که توش  کره داغ کرده بودم و زیرش رو کم کردم و رفتم تو هال . طبق معمول بچه ها تشک های کاناپه رو ریخته بودند رو زمین و داشتند رو کاناپه بدو بدو میکردند . یک تشک برداشتم ویک گوشه کاناپه گذاشتم و نشستم روش و زدم رو بی بی سی . . برنامه کوک بود . داشت کارناوال تابستانی ناتینگ هیل لندن رو نشون می داد یک پسره  سیاهپوست داشت می گفت که  تو این کارناوال موزیک از همه چی مهمتره , بعدش غذاست و رقص . دکه های غذا رو نشون می داد و میوه ها و جوونهایی که سرخوش می رقصیدند و بعد رفت جایی که داشتند لباس های کارناوال رو می دوختند رنگ و وارنگ با پولک و مونجوق و ... دلم کارناوال خواست , یکخورده شادی .یک کم رهایی . ما کجای کاریم اونا کجای کارند ؟

Monday, September 13, 2010

سحر , یادته رفتیم باغ وحش ؟

روز عید فطر شال و کلاه کردیم و رفتیم باغ وحش . من سالها پیش رفته بودم , وقتی که باغ وحش تو خیابون ولیعصر بود اون موقع ها که دوتا شیر سنگی نمادش بود . مدتها رو مخ مامان بابام کار کرده بودم تا یکروز من رو بایکی از همکلاسیهای مدرسم بردند, با سحر . اوه الان سالهاست که سحر انگلیس زندگی می کنه یعنی شاید یکی دو سال بعد از همون باغ وحش رفتن بود که رفت . 12-13 سالگی رفت اما خاطرات مامان بازیهامون تو حیاط خونه اونها از خاطره شام درست کردن دیشبم برام واضح تره . من و سحر باغ وحش رو دیدیم و بعد هم بابام نفری یک ساندویچ همبرگر برامون خرید قشنگ یادمه که اون موقعها نوشابه قحطیش اومده بود برامون ساندیس انگور خرید تا با ساندویچهامون بخوریم . بعد از بیست سال دوباره رفتم باغ وحش . بیشتر بازدید کننده هاش قشر کارگر بودند و همه هم افغانی .قفس ها یکطوری با یک متر ارتفاع از زمین طراحی شدند که برای بازدید بچه ها اصلا مناسب نیستند  . جلوشون هم شمشاد و درخت . باید بچه رو بغل کنی و هی بگی نگاه مامان اونور رو نگاه کن اونهاش .. اونها دیگه . خوب نگاه کن , اون گوشه نشسته .. دیدیش؟ 
 قفس ها تنگ و کوچیک بودند . دوتا شیر نر تو یک قفسی بودند که وقتی می شستند  هیچ فضایی نمی موند . طاووس ها بی دم و بال , میمونها  افسرده , شیرها بی یال و کوپال . مرغ و خروس ها و دو تا سگ تریر رو هم تو قفس کرده بودند. آکواریومش که دیگه افتضاح بود یک چند تایی مار و مارمولک و سه چهار تایی ماهی . خجالت آور نیست برای یک کشوری به پهناوری کشور ما با این تنوع زیست محیطی  , آخه باغ وحشمون باید اینطوری باشه ؟ بابا جمعش کنید بره این چهارتا حیوون رو هم آزاد کنید برند سوی زندگی خودشون , بد می گم تورو خدا ؟

Monday, August 30, 2010

یک عصر تابستانی

ساعت دو نیم بعد از ظهر رسیدیم خونه . دست و روی دختر بزرگه رو شستم و لباس تو خونش رو تنش کردم ,پوشک  دختر کوچیکه رو عوض کردم و شیشه شیرش رو آماده کردم ورو پا گذاشتمش.دختر بزرگه هم رو تختش وول می زد . تقریبا باهم خوابشون برد .یک بالشت پایین تخت خانومها گذاشتم و خودم هم خوابیدم تقریبا دوساعتی خواب بودم و با صدای دختر بزرگه که پا شده بود و می خواست بره دستشویی بیدار شدم و کار ها شروع شد آشپزخونه بهم ریخته بود اول ظرفهای کثیف رو چیندم تو ماشین بعد ظرفهای در اومده از ماشین رو گذاشتم تو کابینت . بعد به بچه ها عصرونه دادم و واسشون کارتون گذاشتم بعد آقای شوهر رسید با یک عالم خرید . اول دختر کوچیکه رو حاضر کردم و گذاشتم تو کالسکه و روونش کردم با باباش تا برند ددر .بعد خرید ها رو جابجا کردم . یک بسته پودر خمیر پیتزا ریختم تو کاسه و آب و روغن اضافه کردم و بعد شروع کردم به مشت و مالش و بعد گذاشتم تا بعمل بیاد .بعد گوچه ها رو ریختم تو مخلوط کن و بعد گذاشتم تو قابلمه تا سس درست بشه . تو این فاصله قارچ ها رو شستم و واسه دختر بزرگه پسته پوست کندم و با هم یک کم کارتون دیدیم و لباسها رو ریختم تو ماشین و گوشت چرخ کرده رو تفت دادم و تا اینکه دختر کوچیکه و آقای شوهر از راه رسیدند .آقای شوهر رسیده و نرسیده مشغول رنده کردن پنیر پیتزا شد و منم خمیر رو تو سینی بزرگه فر پهن کردم روش  سس گوجه فرنگی ریختم و بعد هم گوشت و قارچ و پیاز   گوجه فرنگی حلقه شده . آخر هم پنیر و گذاشتمش تو فر .آقای شوهر رفت به پهن کردن لباسها و من هم بقیه ظرف کثیف ها رو چپوندم تو ماشین وروشنش کردم و بعدش میز شام رو حاضر کردم . شام خوردیم و دوباره شستن ظرفها بود ایندفعه با دست دیگه .سینی فر به اون گندگی که دیگه تو ماشین نمی ره و بعد نوبت رسید به حمام بچه ها . یک نیم ساعتی هم تو حموم آب بازی کردیم و اومدیم دیگه لباس تنشون کردم آماده خواب شدند . دختر بزرگه با آقای شوهر رفت تو اتاقش و من با دختر کوچیکه تو هال .ساعت یازده و نیم بود که شهر امن و امان شد و دختر ها خوابیدند و من پاشدم برای سانس آخر شستن شیشه های دخترک , جمع آوری اسباب بازیهای پخش شده و آماده کردن لباسها و کیف دختر بزرگه برای مهد فردا . اینکه بخوام بگم خسته بودم  حق مطلب رو ادا نکرده ام یک چیزی بودم تو مایه له شدن , اونم له شدن زیر یک تریلی هجده چرخ

Tuesday, August 24, 2010

سنگ, کاغذ, قیچی

اگه اتوبوس سوار باشید بعد از یک مدتی چهره های  مسافرهای اتوبوس براتون آشنا می شند . منم صبح ها یک مسیری رو اتوبوس سوار می شم و جزو مسافرهای اون ساعت یک مادر و دوتا بچه اش توجهم رو بخودشون جلب می کنند بچه ها جفتی پسرند و زیر سن مدرسه . مادره کارمنده و معلومه که داره این دوتا رومی بره مهد . اول فکر می کردم دوقلو اند اما بعد دیدم نه یکیشون بزرگتره شاید 1 سال یا دوسال نه بیشتر . امروز صبح پشتشون نشسته بودم داشتند سنگ کاغذ قیچی بازی می کردند بزرگه علنی تقلب می کرد یعنی صبر می کرد تا ببینه کوچیکه چی می آره , برا همین تند تند می برد بالاخره کوچیکه فهمید و اعتراض کرد و بزرگه زیر بار نرفت و دعوا شد و قهر کردند . بعد کوچیکه پشتش رو به بزرگه کرد و تنهایی شروع کرد . سنگ کاغذ قیچی  و بعد تند تند خودش از خودش برد و کلی ذوق کرد . این روزها منم احتیاج دارم کمی با خودم سنگ کاغذ قیچی بازی کنم و هی ببرم بلکه دلم باز شه . عاشقتونم بچه ها چه دنیایی دارید ها

Saturday, August 21, 2010

به من نخند

چهار روز پیش - اورژانس
پدرش تخت روبروی پدر من است هزار تا لوله به همه جایش وصل است از سرم و سوند و لوله اکسیژن بگیر تا هزار کوفت و زهر مار دیگه که نمی دانم چیست حتی یک لوله داخل دهانش است که امکان حتی ناله کردن را از او گرفته است , در این گیر و دار پسر سر جلو برده و ازپدر می پرسه حالت چطوره ؟ بهتری ؟

ومن خنده ام گرفته و در عین حال عصبانیم که چه حالیه این وسط از پیر مرد بیچاره می پرسد مگه نمی بیند که چطوراست

دیشب- آی سی یو

پدرم زیر تمام آن سیمهایی است که گفتم به علاوه یک چیزهای دیگر و با چشمای بسته و من با اصرار به روی تختش دولا شده ام و می خواهم بدانم که حالش چطور است انهم از زبان خودش
 
و تو که مارو می بینی تعجب نکن جای من نیستی تا بدانی دانستن حال پدر از زبان خودش چقدر خیالم را راحت تر می کند

Monday, July 19, 2010

هایپر استار نرفته هاش برند

پنجشنبه ای که گذشت جایی نداشتیم بریم . مادر شوهرم مسافرت بود مادرم مهمون داشت وبرای پارک رفتن هم  هوا خیلی گرم بود . بچه ها دلشون ددر می خواست و مادرشون هم . این شد که یکدفعه ای یاد هایپر استار افتادم و اینکه تعریفش رو شنیده بودیم اما هیچوقت نرفته بودیم و خلاصه رفتیم . اما رفتیم ها هی رفتیم و رفتیم تا بالاخره رسیدیم و دیدیم که بد جایی نیست و ارزش اینهمه راه رو داشته اول از همه  از  پارکینگ بزرگ و بخصوص مجانیش خیلی خوشمون اومد . بعد هم از خنکی داخل سالن و تمیزی و شیکی محیط و اون سوپر درست و حسابیش .بچه ها رو نشوندیم تو چرخ خرید و دوتا بادکنک خوشگل هم دادیم دستشون و شروع به گشت و گذار کردیم ,بگم که جای مناسبیه که آدم با بچه بره و از صدای گریه و زاغ و زوغ بچش خجالت نکشه از بس اونجا بچه هست و از بس این بچه ها سرو صدا می کنند . واقعا سوپرش همه چی داشت و از اون مهمتر قیمتهای خیلی مناسبش بود و بعد هم سرویس دهی خوب صندوقها که براحتی انبوه جمعیت رو جواب می داد . غیر از سوپر چیزهای دیگه ای هم برای خوش خوشان داشت . برندهای که بود , اون سالن بازی بچه ها , دستشویی های تمیز و از همه مهمتر رستورانهاش و اون پیده گوشتی که خوردم .خیلی اون روز حال کردم. چیکار کنم دیگه ندید بدیدم

Monday, July 5, 2010

مادر با کفایت

بعد از ظهره و من خواب آلود می خوام که بچه ها رو بخوابونم تا خودم هم بتونم یک چرتی بزنم . یک بالش روی پام می ذارم و دختر کوچیکه رو می ذارم روش و شروع می کنم به تکان دادن پاها و لالای خوندن . لالالالا....  در کنار من دختر بزرگه هم روی پاش یک بالش گذاشته و یک خرس قهوه ای را روی آن می خواباند . دخترک روی پای من لگد می زند و ناآرامی  می کند اما خرسی گویا به خواب رفته است , مادرش بغلش می کند منتقلش می کند روی تخت و با کیمیا برمی گردد , دختر ک روی پای من در حال پرت کردن پسونک از دهانش است  که می بینم کیمیا هم خوابیده , دوباره مادرش منتقلش می کند روی تخت و نوبت کاترینا می شود . برای دخترک شیر درست می کنم , می خورد اما نمی خوابد کماکان لنگ و لگد می زند.  به دختر بزرگه که در حال بردن کاترینای خواب به اتاقش هست می گویم که همانجا در اتاقش بماند میدانم  که نخوابیدن دختر کوچیکه مربوط به رفت و آمد دختر بزرگه و عروسکها در کنارش هم می شود . باز هم صدای لالاییمان بلند می شود , نخیر انگار این بچه خوابش نمی آید بعد از نیم ساعت دیگر تقلا از خواباندنش  پشیمان می شوم . به اتاق دختر بزرگه سر می زنم روی زمین قطاری از عروسکها و خرس و سگ و اردک خوابیده اند و مادر مهربانشان روی همه شان پتویی کشیده و خودش میان چند عروسک دیگر روی تختش خوابیده است . مادر با کفایتی است نه ؟

Saturday, June 19, 2010

دختر بزرگه کوچک من

 دخترک صبح ساعت هفت از خواب بیدار شد صبحانه خورد , لباس پوشید و موهاش رو  دوتا سنجاق سر خوشگل زد . اما به هیچ طریق راضی به پاک کردن لاکهای دستش نمی شد , نمی دونستم در جواب سئوال چرا نباید لاک داشته باشمش چی بگم . اول گفتم خوب گفتند که لاک نداشته باشید , معلومه که قانع نشد . بعد گفتم که با لاک نمیشه تو تلویزیون نشونت بدند بازهم نشد آخردروغ گفتم و بچم قانع شد  گفتم شاید می خواهند اونجا خودشون برات لاک بزنند از این جواب خوشش اومد و گذاشت تا لاکهاش رو پاک کنم . بچم فکر می کرد حالا که می خواد بره تلویزیون باید مستقیم از تو تلویزیون خونمون بره , کلی حرف زدیم تا راضی شد که بره و سوار ماشین بشه خلاصه با باباش رفت و من یکساعت دیگه از تلویزیون خونمون دخترکم رو دیدم و اشک شوق چیک چیک از چشام ریخت .اگه شما هم احیانا برنامه فیتیله دیروز رو دیده باشید شاید  قاطی بچه ها یک دختر کوچولو با روسری آبی که روسریش رو تا پیشونیش پایین کشیده بود رو دیده باشید  همون که تو ردیف اول نشسته بود , همون که پاهاش به زمین نمی رسید , همون که بعد از سانس اول برنامه یکدفعه شروع به گریه کرد, همون که با اشاره عمو قناد بردنش بیرون , دیدینش ؟ اگه دیدینش پس دختر بزرگه من رو دیدید

Tuesday, June 15, 2010

هر آن کس که دندان دهد نان دهد ؟؟؟؟

فاطمه خانوم , زنی که هفته ای یکبار می آد و خونمون رو تمیز می کنه حامله شده .و هیشکی مثل من از این حاملگی عصبانی نیست , آخه بابا شما ها که هشتتون گروی نه اتون دیگه بچه می خواهید چیکار ؟ اونم بچه سوم !! اونم وقتی اون دوتای دیگه از آب و گل در اومدند  آخه بابا پسره دبیرستانیه , پس فردا می خواد بره دانشگاه  . آخه خونه پنجاه متری مگه گنجایش چند نفر رو داره که هی شما بچه .... استغفرالله . بیچاره فاطمه خانوم خیلی مقصر نیست میگه خوب مرد دلش بچه می خواد می ترسم اگه نیارم بره زن بگیره !! حالا شما همه اینها رو بذارید کنار اینکه حالا من بی کار گر میشم و از کجا کارگری به تمیزی و مطمئنی فاطمه خانوم پیدا کنم و اینها  . اونوقت می فهمید که چرا من این روزها با تفنگ دولول شوهر فاطمه خانوم رو نشونه رفتم

Monday, May 31, 2010

یک روز سخت

دیروز روز من نبود. بد شروع نشد ها اما با عصبانیت تموم شد .صبح تو اداره : سیستمم مشکل داره ,پیدا کردن مشکل و سرو کله زدن با مشتری . نهار ؟ نه نخوردم . دختر بزرگه رو که خواستم از مهد بگیرم گفتند تو تولده صداش کنیم ؟  -از خودش بپرسید اگه می خواد بمونه برم دوباره بیام .- نه میگه می آم .  تو ماشین : یکهو خانوم شروع به گریه کرد و گفت نه می خوام برم تولد , - باید زودتر می گفتی دیگه داریم می ریم خونه .همراه کردن  گریه با جیغ . تا  خونه: یکم نازش رو کشیدم یکم وعده دادم یکم قربون صدقه رفتم و در کل تحمل کردم اما ول کن نبود .تو پارکینگ خونه: دیگه کنترل از دستم خارج شد و فریاد زدم سرش و فریادم بسیار کارا بود , بچم ساکت شد و گفت مامان ببخشید . اما من همچنان عصبانی بودم و با خودم گفتم تا چند دقیقه ای همچنان در این موضع عصبانیت بمانم تا بداند که کارش بد بوده اما با رسیدنمان به خانه: مامانم جلو اومد و پرسید  چرا بچم گریه کرده و پرسیدن همانا و دوباره شیر شدن دخترک همانا و گریه و زاری از سر گرفتن همانا . ایندفعه گریه و زاری با اطمینان از حمایت مادر بزرگ  تا بیدار کردن دختر کوچیکه از خواب  , همراهی دختر کوچیکه در گریه کردن  با خواهرش .طی نیم ساعت بعد :اول شیردادن دختر کوچیکه و خوابوندنش  , بعد ناز و نوازش دختر بزرگه تا خوابوندنش ,وبعد  تازه ناهار خوردن خودم . یکساعت بعد :بیدار شدن  دختر کوچیکه از خواب , بیدار شدن دختر بزرگه از خواب , نحسی دختر کوچیکه از بیخوابی و دندون درآوردن , نحسی دختر بزرگه از نحسی دختر کوچیکه .  شیر دادم درست نشد , عوضش کردم درست نشد رفتیم نشستیم پشت پنجره کلاغها رو دیدیم و پیشی ها رو صدا کردیم بازم نشد , حمومش کردم بازم نشد . غروب آمدن آقای شوهر به خانه پس از یکروز سخت کاری به قصد استراحت و تجدید قوا , اما انتظار من برای اومدنش جهت نگهداری بچه ها تا من شام درست کنم و لباسها رو که یکساعتی بود شستنشون تمو م شده بود را رو بند پهن کنم و بچه ها منتظرش تا آویزونش بشند و بازی کنند و حتی نذارند تا لباسش رو عوض کنه و یا دست و رویی بشوره . چایی داریم  , چی چایی؟؟؟ یادم رفته بذارم . . شام ؟ نه حاضر نیست .بچه هارو بگیرم ؟ نه نمی تونم می خوام شام درست کنم .سالاد درست کنم ؟ ول کن کی می خواد کاهو بشوره . یکساعت بعد: دختر کوچیکه شامش رو خورده و سر میزش نشسته و داره باقیمانده ماستش رو رو سرش می ماله , دختر بزرگه داره نمکدون رو رو میز خالی می کنه و در ضمن به اصرارمن لقمه های شامش رو می خوره , آقای شوهر داره با عصبانیت سالاد درست می کنه و من باحرص به دختر کوچیکه نگاه میکنم که دو سه ساعت پیش حمام بوده و به دختر بزرگه نگاه می کنم که نیم ساعتی از وقت خوابش گذشته اما هنوز شامش هم نصفه است و به آقای همسر که چرا ظرف سالاد برای فردای من رو پر نمی کنه .دوساعت بعد : بالاخره دختر کوچیکه خوابیده , دختر بزرگه خوابیده البته بعد از اینکه همه غذاهایی که چپونده بودم تو شکمش رو بالا آورد و آقای شوهر در حال ریلکس و من آماده خواب و بسیار عصبانی