Showing posts with label ماجراهای من و دو بچه پشت سر همم. Show all posts
Showing posts with label ماجراهای من و دو بچه پشت سر همم. Show all posts

Wednesday, February 23, 2011

دور وبری هام

وقتی زیر بار مادری کردن حسابی خسته و کوفتم و در حال له شدن برخورد آدمها ی دور و برم اینطوریهاست
دسته اول , دسته رک گو ها
چشمت کور دندت نرم , می خواستی پشت سرهم نزایی
دسته دوم , دسته حسودها
خوب شد , تا انقدر پزشون رو ندی
دسته سوم , دسته  بدبین ها  
حالا کجاش رو دیدی , حالا روز خوشته 
دسته چهارم , دسته خوشبین ها
عیب نداره , عوضش دیگه راحت شدی , انقده بهتون خوش بگذره
دسته پنجم , دسته چاخان ها
تو رو خدا هروقت کارداشتی بیارشون پیش ما
و..... اما من تو این چهارسال تو حسرت این بودم که یکی بگه امشب بذارشون پیش ما برو سینما

Tuesday, October 19, 2010

من و اینهمه خوشبختی

بعد از 14-15 سال دارم با یک دوست که تو فیس بوک همدیگرو پیدا کردیم حرف می زنم از بچه هام می گم که دوسال تفاوت سنیشونه . با تحسین می گه آفرین آفرین چه کار خوبی کردی .به فکر می رم به بیخوابی های این سالها فکر می کنم . یاد دل درد های دختر کوچیکه که همزمان بود با از پوشک گیری دختر بزرگه , وقتهایی که باید خودم دوتاشون رو جایی می بردم , یک بچه در بغل , یکی دست تو دست و یک ساک گنده . یاد مهمونی هایی که نرفتیم و اونهایی که به سختی رفتیم . یاد مریضیهاشون . دعواهاشون , هوار کشیدنهاشون و هوار کشیدنهام  . البته که روزهای خوش هم زیاد داشتیم و داریم همین عشقشون به همدیگه , بازیهاشون با هم , حضور سبز و دوست داشتنیشون تو خونه . آره به نظرم که کار خوبی کردم خیلی خوب , خدارو شکر . اما دروغ چرا تا قبر 4 انگشته آآآآ اینرو هم  باید بگم که اگه برگردونم عقب و بپرسند دوباره حاضری اینکار رو بکنی بی ادبیه ها اما گه (گهش رو غلیظ بخونید )می خورم دیگه از این غلطا بکنم

Tuesday, October 5, 2010

تختخواب سه نفره

وسط دخترا رو زمین خوابیدم , یکی از اینطرف می کشدم , یکی از اونطرف هردوتا می خواهند که روم بهشون باشه . یاد فیلم تختخواب سه نفره می افتم یک فیلم فارسی خیلی قدیمی . مرد دوتا زن گرفته بود مجبور میشه یک تختخواب سه نفره سفارش بده و شبها یک زن از اینطرف می کشیدش و یکی از اونطرف .آخر سر بطرف یکی می چرخم و بعد سرم رو 180 درجه می چرخونم و رو به اون یکی می کنمش , شر می خوابه و بچه ها هم می خوابند . اینم یکی دیگه از قابلیت هامه که بعد از مادر شدن رو شد

Sunday, September 19, 2010

قربون دست و پای بلوریتون

دختر بزرگه به خواهرش می گه  که نباید موقع خوردن مولوج ملج بکنه , سمیه جون گفته که کار بدیه

رفتیم لواسون مهمونی , بعد از ناهار هرکی یک گوشه ای گیر آورده و دراز کشیده , منم دختر کوچیکه روتو هال  گذاشتم رو پام . یکدفعه صدای خر خر یکنفر که رو کاناپه خوابیده بلند می شه , خرخر ها ! بعد دختر کوچیکه به ازای هر خری که می شنوه چشاش رو گرد می کنه پسونک رو از دهنش در می آره و از من می پرسه کیییه؟

قبلا یکی بهم گفته که پوست استخون شدم و ظاهرا دختر بزرگه شنیده, دیروز بهم می گه مامان تو چقدر پوست استخون خوردی که اینهمه لاغر شدی ؟

دختر کوچیکه اول که سوار ماشین می شه می گه عیین  , عیین (با فتحه روی نون ) .  و باید عینک آفتابیش رو بزنه بعد کنترل میکنه که خواهرش هم عینک داشته باشه  اگه عینک نداشته باشه که باز هوار میکشه عیین عیین . و بعد می فرمایند نانای نانای

دختر بزرگه می گه که دوست داره رو صندلی جلو بشینه . بهش می گم که نه جلو جای منه , جای مامانهاست  .می گه مامان پس من وقتی مامان بشم و جلو بشینم تو بچه میشی و می ری عقب پیش خواهرم ؟

وقتی دختر بزرگه می ره دستشویی , دختر کوچیکه هم دنبالش می ره . دختر بزرگه سر توالت فرنگی میشینه و دختر کوچیکه هم یا رو چهارپایه جلوش میشینه یا همون دور و برا می پلکه , گاهی هم سرش رو می بره جلو ببینه خواهرش چیکار می کنه . وقتی کار تموم میشه دختر بزرگه داد می زنه:  کردم  بعد دختر کوچیکه هم پشت سرش می گه : کدم

Wednesday, September 15, 2010

خوشوقتم

توی یک جمعی هستیم که دخترا رو برای بار اوله که می بینند , اول دست دختر بزرگه رو می گیرم و معرفیش می کنم : دختر بزرگه من , خوشگل و ناز مامان  , کمک من تو همه کارها .  بعد دختر بزرگه دست خواهر کوچولوش رو می گیره و می گه : اینم خواهرمه , هم زشته هم کچله , همش هم کارهای بد می کنه 
بعدا نوشت : بیچاره دختر کوچیکه اگه می دونست خواهرش داره چطوری معرفیش می کنه اینطوری رو به جمعیت با افتخار لبخند نمی زد

Saturday, August 14, 2010

بیچاره خواهر

دختر کوچیکه ازدیروز به خواهرش می گه "خواهر" البته  خواهر خواهر که نمی گه یک چیزی می گه بین  خار و خر

Monday, August 9, 2010

کدوم دخترو میگی؟

دارم به شدت برای دختر کوچیکه که رو پامه لالایی می خونم
لالایی , دختر نازم , عزیز دلم ,دختر منی , نازدار منی
یکهو یک سر کوچولو با موهای خرمایی از روی تخت سرک می کشه و میگه : مامان منم دخترتم
نگاش می کنم و میگم : معلومه که توهم دخترمی , واسه تو هم می خونم و دوباره شروع می کنم
لالای , عزیز دلم , عسل منی , شیکر منی , دختر منی
دوباره سر کوچولو از رو تخت سرک میکشه و میگه : مامان با منی ؟
میگم: آره عروسکم
خیالش راحت میشه و می خوابه

Saturday, August 7, 2010

شیکر خورون

پنجشنبه ای شیکر خوردم فکر کردم که میشه خانوادگی بریم خرید . این بود که حدودهای ساعت پنج راه افتادیم .اولین مقصد عینک فروشی بود که همسر خان برای خودش یک عینک آفتابی بخره .  مغازه آشنامون بود اما خوب این دلیل نمی شد که بذاریم دخترا با کفش رو مبل های چرمیشون رژه برند که . خدارو شکر همسر خان زود عینکش رو انتخاب کرد و بعد شیکر خوردیم که فکر کردیم که واسه دختر بزرگه هم یک عینک بگیریم , مگه می گذاشت که درست و حسابی عینک رو صورتش قرار بگیره هی می گفت خوبه مامان اینشو بکن و منظور از اینشو اتیکت قیمت بود که بهش آویزون بود , حالا این وسط دختر کوچیکه هم مبل رو ول کرده بود و تشریف آورده بود پایین که از قافله خرید عقب نباشه بماند . خلاصه خریدیم و اومدیم بیرون و از همون دم در دخترک هی عینک رو پاک می کرد که کثیف شده هی می گذاشت تو جعبه که آفتاب رفت و هی در می آورد که آفتاب اومد و هی دل ما واسه این چهل و پنج هزار تومانی که داده بودیم پای عینک تاپ تاپ می کرد  , البته از اون ور هم داد و بیداد های دختر کوچیکه رو هم داشتیم که خوب دلش می خواست عینک داشته باشه خوب ! بعد رفتیم تو یک مغازه که حراج بود و چه قیمتهای مناسبی برای مانتو های خوبش داشت  , داشتم مانتو اول رو پرو می کردم که صدای جیغهای ممتد دختر کوچیکه رو شنیدم بعله کار دعوا بالا گرفته بود در اتاق پرو رو باز کردم و دختر بزرگه رو آوردم تو اتاق بلکه جو کمی آرام شود نشد . همسر خان دختر کوچیکه رو برد تو خیابون باز هم آروم نشد خلاصه با استرس تمام همون اولی رو که پرو کرده بودم خریدم و پریدم از مغازه بیرون برای سامان دادن به اوضاع .بعدش رفتیم هاکوپیان . تمام مدتی که همسر خان شلوار پرو می کرد  بچه ها  تو سالن می دویدند و مایل بودند که برند پشت کت و شلوار ها قایم بشند و من هی می گفتم نکنید و هی عرق شرم می ریختم و آخرش مجبور شدم دختر کوچیکه رو از یک مانکن کت و شلوار پوشیده کنار دیوار بترسونم که نکن آقا دعوات می کنه و تمام مدتی که همسر خان داشت پرداخت می کرد و منتظر فاکس تخفیفش بود هی اینا از پله های مغازه بالا می رفتند و من هی می گفتم می افتید, نکنید  ... بعد رفتیم پاسداران و دیگه اونجا کالسکه دختر کوچیکه رو از ماشین در آوردیم و نشوندیمش توش و راه افتادیم به مغازه دیدن .دختر کوچیکه تو کالسکه نق می زد و دختر بزرگه بیرون کالسکه این شد که اگرچه که ما از رو نرفتیم و ادامه دادیم اما خوب از خیر یک کفش برای همسر خان یک کیف برای خودم و  از همه مهمتر حراج اکو گذشتیم و فقط در  وقت باقیمانده یک مانتو دیگه از تو یک حراجی دیگه واسه خودم خریدم بعد شیکر خوردیم و واسه بچه ها بستنی خریدیم که دختر کوچیکه گند زد به کل هیکل خودش و من و کالسکش و من هم که شیکر خورده بودم و مانتو استخونی  تنم کرده بودم و ... بعدش شیکر تر خوردیم که رفتیم شام بخوریم اونجا دختر کوچیکه همش یا آویزون میز اینوری بود که دسته کلید آقاهه رو از رو میزشون برداره یا آویزوون میز اینوری تا سیب زمینی هاش رو تو دهن اون خانومه بکنه که شیکر  خورده بود و یک بای بایی باهاش کرده بود  و دختر بزرگه هم که طبق معمول یک بار اول غذامی ره دستشویی یکبار وسط غذا و یکبار هم آخرش  , خلاصه پنجشنبه شیکر خورون بود حسابی ها

Tuesday, August 3, 2010

اول اینی که زاییدی بزرگ کن

این روزها من و پدر بچه ها بکوب و مستمر در حال تمرین حرف زدن با دختر کوچیکه هستیم هی من میگم بگو مامان اون میگه بگو بابا  هی من میگم مامان رو صدا کن , اون میگه بابا رو صدا کن  بچه هم گیج و ویج  مارو تماشا میکنه حالا جالبه دختر بزرگه هم یاد گرفته هی  اونم می آد وسط و میگه بگو روژینا
حالا یکی نیست بگه شماها که تو جواب دادن مامان باباهای اولی موندید دیگه حالا چه عجله دارید به این یکی مامان بابا یاد بدید

Tuesday, July 20, 2010

قرارمون یادت نره

ازاول امسال  دختر بزرگه یک کلاس رفت بالا تر و دیگه تو مهد خواب بعد از ظهر نداره , منم دیگه وقتی می آوردمش خونه نمی خوابوندمش تا شب بتونه زود بخوابه اما دیگه وقتی روزها بلند شد نمی شد که بچه ساعت هشت بخوابه که ,هوا هنوز روشنه. این شد که تصمیم گرفتم که بعد از ظهر ها بخوابونمش .برای همین برنامه شب خوابیدن بچه ها دیرتر شد حدودهای ده - ده و نیم که میشه شیپور خواب رو می زنیم من دختر کوچیکه رو با یک شیشه آب , یک شیشه شیر و یک پسونک می برم تو اتاق خوابشون و بعد هم شوهر جان دختر بزرگه رو می بره جیش و مسواک و خلاصه با یک لیوان شیر پشت بند ما روونه اتاق می کنه . دخترک می آد تو اتاق اول بوس شب به خیر به من می ده و بعد هم یکی به خواهرش می ده که رو پای من داره عملیات ژانگولر انجام می ده , و بعد هم می ره تو تخت خوابش ,البته قبل از رفتن حتما یاد آوری می کنه که خواهرم که خوابید میای پیش من بغلم کنی تا بخوابم و من می گم حتما عزیزم , می آم . از تو تختش با خواهرش بای بای می کنه و این فسقلی روی پای من هم در حین لگد زدن و اوقات تلخی با من چه مهربانانه بهش لبخند می زنه و بای بای میکنه  . بعد دیگه شروع میشه هی لالایی خوندن هی پیش پیش کردن از من و هی لگد پرانی و هی جیغ زدن از دختر کوچیکه .گاهی از رو پام می گذارمش زمین و دوتایی کنار هم روی زمین می خوابیم و آهسته پشتش می زنم یکوقتهای اینطوری می خوابه و یکوقتهایی یاغی تر از این حرفهاست و از جاش بلند میشه و من دوباره می گذارمش رو پام , گاهی هم مادر رو خواب می کنه و فاتحانه از اتاق بیرون می ره که البته توسط باباش دستگیر میشه و دوباره برگردونده میشه به اتاق . در این گیرو داد گهگاهی نگاهم با دخترک بزرگم تلاقی می کنه و لبخندی بهم می زنیم و آهسته بهش می گم اللان می خوابونمش و می ام و اونهم برام بوس می فرسته . معمولا خوابوندن دختر کوچیکه بیش از نیم ساعت طول می کشه و اونوقت نفس راحتی می کشم و می گذارمش روی تخت وشادمانانه می رم  سر قرارم با دخترک که  می بینم مثل فرشته ها خوابیده و حسرت پیشش خوابیدن و گفتن و شنیدن دوستت دارم های در گوشی رو به دلم گذاشته  
این وقتهاست که یک مادر دو بچه ای آغوش لذت بخش بچه اولش رو از دست می ده , لذتی که تکرار پذیر نیست  اما در عوض این لذت و لذتهایی که مادر هرروزه از دست می ده دخترکش درس صبوری و مهربونی می گیره

Saturday, May 22, 2010

سالهای دور از تختخوابم

وقتی دختر بزرگه دنیا اومد , یک تخت کوچولو گذاشتیم تو اتاق خودمون و شبها همونجا خوابوندمش . وقتی چهار ماهه شد فکر کردم که دیگه بزرگ شده و باید بره تو اتاق خودش , برای همین بردمش تو اتاقش .اون تو تختش می خوابید و منم روی زمین و پای تختش . فکرم این بود که به توصیه دکتر  عمل کنم و تا نه ماهگی تنهاش نذارم . موندم پیشش تا یکسال و هشت- نه ماهگی , تا وقتیکه شکم بزرگم اجازه می داد که رو زمین بخوابم . بعد برگشتم سرجام و اون موند تو اتاقش تا دختر کوچیکه دنیا اومد و گذاشتیمش  تو تخت کوچیک اتاق خوابمون . اینطوری که شد فکر کردیم بچم غصه می خوره که تو اتاقش و تو تختش تنها باشه اونوقت ما سه نفر تو یک اتاق . این بود که همسرم رفت شبها پیش دختر بزرگه , کنار تختش و رو زمین . اما یواش یواش و نمی دونم چطوری عادت دخترک بهم خورد و آمد رو زمین کنار باباش . در چهار ماهگی دختر کوچیکه رو منتقل کردیم به اتاق دختر بزرگه و روی تختی که مدتها بود صاحب کوچولوش روش نمی خوابید ,از اون موقع به بعد دختر کوچیکه تنها واسه خودش تو اتاقش خوابید و من تو اتاق دختر بزرگه , دوتایی رو زمین خوابیدیم تا دیشب که بالاخره تختی که واسه دخترکم سفارش داده بودیم حاضر شد و آوردنش . یک تخت لیمویی نارنجی خوشگل. حالا دیگه دوتا خواهر اومدند تو یک اتاق و هرکدوم تو تخت خودشون خوابیدن و فقط منم که کماکان با یک بالش و پتو پای تختشون می خوابم

Sunday, May 2, 2010

بکشید و خوشگلم کنید

بازی جدید این روزهای ما , آرایشگاه بازیه . دختر بزرگه میشه خانوم آرایشگاه ! دختر کوچیکه قرار نیست تو بازی باشه , اما خوب از اونجاییکه حرف سرش نمیشه و غرور و کلاس و این حرفها هم حالیش نیست خودش رو می چپونه تو بازی و مجبوریم بکنیمش دستیار آرایشگر و من هم که وضعم معلومه مشتری بدبخت. بعد خانوم آرایشگاه با برس سیمیه می افته به جون این چهار تا شیوید بیچاره من و گاهی از اون هم بدتر با شونه دم باریکه . خانوم آرایشگاه و دستیارش هیچ با هم سازش ندارند و سر برس و شونه و کش و کلیپس و ... گیس و گیس کشی می کنند تماشایی . وای از اون موقعیکه برس سیمیه دست دختر کوچیکه باشه , همچین شونه ای سرم رو می کنه که تا ابد خاطره این آرایشگاه رفتن ها از سرم بیرون نره

Wednesday, April 28, 2010

مامان جون

هیچ می دونید شنیدن یک مامان جون با آدم چیکار می کنه ؟ می بره آدم رو  به عرش , اون بالا بالا ها
می دونید شنیدن دوتا مامان جون با آدم چیکار می کنه ؟ کیلو کیلو قند تو دل آدم آب می کنه
شنیدن سه تا مامان جون چی ؟ پاک آدم رو خر می کنه , اونطوری که هرکاری بخواد براش بکنی

اما هیچ می دونید شنیدن پنجاه تا مامان جون در عرض یکدقیقه با آدم چیکار می کنه ؟ دیوونت می کنه اونطوریکه می خوای سر بذاری به کوه و دشت و بیابون , که داد بزنی مامان جون مرد , ولش کنید دیگه

Saturday, April 17, 2010

این ویروس های بد

یکی از مشکلات در دو بچه کوچولو داشتن , سرایت میکروب و ویروس از یکی به اون یکی است . فکر کن اولی می ره مهد و مریضی رو از بچه ها می گیره حالا اول تب می کنه بعد علائم سرماخوردگی و بعد از اینکه دو سه روز آب دماغ بچه سرازیر بود و نحس بود و بد اخلاقی می کرد و غذا نمی خورد و خوب نمی خوابید و ... تازه می ریزه تو سینه اش و سرفه پشت سرفه و هرچی بهش با ناز کشیدن و منت کشی و دعوا و قهر کردن و خلاصه خون جیگر می دی بخوره با سرفه بالا می آره و خلاصه اینا اونوقت بعد یکهفته که فکر می کنی که آخی بچه داره بهتر میشه یکهو می بینی که ای داد بیداد انگار اون یکی یکم داغه و دوباره روز از نو روزی از نو و البته ایندفعه از نوع بدترش چون این یکی نه بلده فین کنه و, نه می تونه حرف بزنه و دردش رو بگه و نه زبون می فهمه که به یک ترفندی غذا بهش بدی . خدا وکیلی وقتی داشتین بچه دومتون رو می آوردید جز به اینکه بچه های پشت سرهم خیلی خوبند و با هم بزرگ میشند به چیز دیگه ای فکر می کردید ؟ 

Tuesday, March 2, 2010

ازمن و دخترکام


دختر بزرگه این روزها از همیشه بهتره . تنهایی بازی می کنه , با بچه ها راحت تر کنار می آد . حرف گوش کن تر شده , کماکان عاشق قصه و کتابه و می تونه ساعتها کتابهاش رو بخونه و یا برام قصه تعریف کنه , مهدش رو دوست داره , خواهرش رو به عنوان یک عضو خانواده کاملا پذیرفته .ناز نازی و خیلی حساسه , اشکش دم مشکشه , اما در کل خیلی دوست داشتنیه

دختر کوچیکه شش دندونست , دیگه خیلی کچل نیست , چهار دست و پا رو تند و مسلط می ره , دستش رو به در و دیوارو مبل و هرچیزی می گیره وا می ایسته و با دستش که به یکجایی بند باشه راه هم می ره . صدای زنگ در که بیاد ذوق می کنه و می ره جلوی در تا ببینه که کی اومده . عاشقه ددره و تا کسی لباس بپوشه آویزونش میشه که باهاش بره , وقتی پای ددر درمیون باشه کاملا همکاری می کنه تا اون کاپشن پشمالوی صورتیش رو که یکمی هم تنگ شده روهم تنش کنم .هنوز بدخوابه در حالت خوبش سه چهار بار رو تا صبح از خواب پا میشه .عاشقه خواهرشه و مثل یک ببعی کوچک دنبال خواهرش از این سره خوونه به اون سره خونه در حال حرکته .حسابی اهل نای نایه اونم با رنگ نیناش ناش

ومن این روزها می شورم , می پزم , می خوابونم ,نمی خوابم , پوشک عوض می کنم ,دستشویی می برم , حمام می کنم , شیر می دم ,تنبیه می کنم , تنبیه می شوم ,تربیت می کنم , تربیت می شم , سرکار می رم , خسته میشم , خرید می کنم , می خندم , گریه می کنم اما در کل خوشبختم







Wednesday, February 3, 2010

یک بعد از ظهر مثل بقیه بعد از ظهرها

ساعت سه و نیم می رسیم خونه شیفت رو از مادر شوهرم تحویل می گیرم , و باهاشون خداحافظی می کنم دختر بزرگه رو لباس تو خونه می پوشونم و دست و روش رو هم می شورم و فوری یک بالشت برمی دارم و می پرم رو کاناپه . به دختر بزرگه سفارش می کنم که سرو صدا نکنه تا خواهرش از خواب بیدار نشه و خودم با امیدواری به اینکه دخترک از خواب بیدارنشه چشام رو می بندم . سرما خورده و خستم براهمین فوری چشام گرم میشه ... مامان مامان ... دختر بزرگست    پی پی داره , می ریم دستشویی و پی پی می کنه و دوباره برمی گردم رو کاناپه . خسته تر از اون هستم که یک پی پی ناقابل خواب رو از سرم بپرونه . دوباره چشام گرم میشه .... مامان مامان ...دختر بزرگست    شیر می خواد   بهش شیر می دم و دوباره رو کاناپه و دوباره چشام گرم میشه ... مامان مامان ... بازم دختر بزرگست و اینبار خیلی هم حق به جانب ... خواهرم بیدار شده صداش داره می آد و این دیگه یعنی خواب بی خواب . می رم سراغش تو تختش واستاده و سرحال داره صدامون می کنه .برش می دارم می  آرمش  تو هال , شیر می دمش و بعد  می ذارمش تو روروئک و می رم تو آشپزخونه . یک قابلمه می ذارم رو گاز و خرت پرت های مربوط به سوپ رو می ریزم توش . برای خوب شدن سرما خوردگی سه چیز لازمه استراحت , لباس گرم و غذای گرم . از استراحت که خبری نیست پس یک ژاکت هم به مجموعه لباسهام اضافه می کنم و شروع می کنم به خوردن . اول یک لیوان شیر گرم با عسل  , بعد هم چای رو گرم می کنم و چایی پشت چایی  . مرغ سوپ که می پزه درش می آرم و یک لقمه برای خودم و یکی هم برای دختر بزرگه , یکم هم خورده های نون جلوی دختر کوچیکه . بعد می ریم تو هال . ایندفعه دختر کوچیکه رو می ذارم تو پارکش و خودم دراز می کشم جلوش . با دختر کوچیکه دالی موشه می کنم و از اون طرف نقش مریض رو برای دختر بزرگه دارم که دکتر شده و داره بهم آمپول می زنه و خودم تو این فکرم که چرا مثل بای سیکل ران شدم  و جدی جدی برای بازکردن چشمام چوب کبریت لازم دارم . تا سوپ حاضر شه یکی رو تو پارک و اون یکی رو بیرون پارک سرگرم می کنم بعد هر سه تایی سوپ می خوریم و میریم  سراغ سانس بعدی بازی , ایندفعه در اتاق بچه ها .. سبد اسباب بازی ها رو ریختیم و بازی کردیم , دعوا کردند  و ... کتابها رو ریختیم و خوندیم  و از دست هم کشیدند و پاره کردند و ... باد کنک باد کردم , برای هر کدوم دوتا , اما باز سر بنفشه با هم دعواکردند و جیغ زدند و گریه کردند و ... پوشک عوض کردم , دستشویی بردم , شیر دادم ,آبمیوه گرفتم , شام درست کردم , شام دادم  و خلاصه وقتی ساعت نه کلید تو در چرخید و دختر ها به سمت در رفتند من یک نفس راحت کشیدم که باباشون اومد

Monday, February 1, 2010

عقب گرد

وقتی بچه دوم بدنیا می آد بچه اول یک بازگشت به دوران کودکی داره اصلا هم مهم نیست که چند سالش باشه من خودم هشت ساله بودم که خواهرم دنیا اومد تا مدتها چایی بعد از ظهرم رو تو شیشه می خوردم و چندباری هم با روتختی دونفره قنداق شدم حالا دختر بزرگه هم این روزها چهاردست و پا راه می ره و قبلترش هم همزمان با دختر کوچیکه انگشتهای پاش رو می خورد و آغون آغون می کرد ! فقط یادتون باشه که تو اینجور موارد نگید ای وای این کارها چیه می کنی تو که بزرگ شدی و ... فقط با لبخند بهش توجه کنید و یادتون باشه که تو فرصتهای مناسب بهش یادآوری کنید که چقدر خوشحالید از بزرگ شدنش و تواناییهاش رو نسبت به بچه کوچیک براش بگید

Tuesday, January 26, 2010

دختر بزرگه

هنوز خیلی زود بود که بشه دختر بزرگه , اما خوب با اومدن خواهرش شد بزرگه . خیلی زود از خیلی از حقوق طبیعیش محروم شد درست از همون موقع که باردار شدم .برای یک بچه یکساله و سه ماهه قابل فهم نیست که مامانش نتونه هروقت که اراده می کنه بغلش کنه و راهش ببره اما خوب چاره ای نبود که بفهمه . وقتی که با دختر کوچیکه از بیمارستان اومدم خونه , می ترسیدم که تو چشمای دخترکم نگاه کنم شاید هم خجالت می کشیدم , احساسم این بود که بهش خیانت کردم . وقتی روزهای اول بچم می خندید و می خندید و بعد یکهو بغش می ترکید و می افتاد به گریه داغون می شدم اما هیچکاری ازم نمی اومد وقتی اون ماههای اول وقتی می خواستم تنهایی برم جایی و با یک بچه تو بغل و یک ساک رو دوش , می خواستم دستش رو بگیرم و از پله ها ببرمش پایین و میگفت بغلم کن و من نمی تونستم کلی غصه می خوردم . وقتی با هزار زحمت تو ماشین آژانس می شستیم تا جایی بریم و خوابش می برد و گردنش یکوری می افتاد , من فکر می کردم که الان باید می تونستم تو بغلم بگیرمش تا راحت بتونه بخوابه , اما خوب نمی تونستم . خلاصه اینکه توجهی که فقط مال اون بود نصف شد و مادری که خستگی و بی حوصلگیش از جای دیگه ای بود سهمش شد . اما باید بگم با همه اینها دخترکم از داشتن خواهر کوچولوش خیلی راضیه و  وقتی دیروز باباش دختر کوچیکه رو گذاشته بود تو تختش تا هروقت از گریه کردن خسته شد بخوابه , با چشمای پر اشک دوید اومد پیش من و گفت مامان خواهرم رو بردار داره گریه می کنه , فهمیدم که دل کوچولوی دختر بزرگم چقدر مهربونه

Sunday, January 17, 2010

از دردونه و شاهدونم

دختر بزرگه دوسال و ده ماهست  اینروزها یاد گرفته که با خودش بازی کنه و می تونه نیم ساعتی تنهایی با اسباب بازیهاش سرگرم باشه . غذا خوردنش از چند ماهه پیش خیلی بهتر شده ، شیشه رو ترک کرده و خلاصه حسابی از آب و گل در اومده البته شبها هنوز پوشک میشه چون معمولا تو جاش بارون می اد

دختر کوچیکه ده ماهشه پنج تا دندون داره که برای در آوردن هر کدوم پوست منو قلفتی کنده , چهار دست و پا می ره و دستش رو به هر چیزی که جلوش باشه می گیره تا پاشه , تو روروئک بند نمیشه , تو پارک بازیش نمی مونه فقط می گه منو ول کنید تا من واسه خودم هر کاری می خوام بکنم

دختر بزرگه آروم و نازنازیه از گل بالاتر بگید اشکاش راه می افتند و بلده چطور دلبری کنه اما دختر کوچیکه شیطون و کولیه کافیه چیزی مطابق میلش نباشه تا خونه رو رو سرمون خراب کنه

دختر بزرگه از وقتی شیشش رو گذاشته کنار شبها معمولا تا صبح می خوابه اما دختر کوچیکه اگه تا صبح منو ده دفعه بیدار نکنه اون شبش صبح نمیشه

دختر بزرگه حرف زدنش کامله البته اشتباه هم زیاد داره اما دایره لغاتش زیاده , دختر کوچیکه هم یک گ گ ای می کنه

دختر کوچیکه عاشق دختر بزرگست وقتی اون هست چشم ازش برنمی داره و همش بهش می خنده اما این دلیل نمی شه که وقتی دختر بزرگه اسباب بازی رو از چنگش می کشه بیرون گازش نگیره و موهاش رو نکشه

دختر بزرگه هم عاشق دختر کوچیکست و حاضر نیست خواهر کوچولوش رو به کسی بده و اگه یکوقت بخواهیم دختر کوچیکه رو دعوا کنیم!! فوری پادر میونی می کنه اما همه اینها دلیل به این نمیشه که اسباب بازی به دختر کوچیکه بده
در حال حاضر باهم نمی تونند بازی کنند چون همیشه هردوتاشون با یک چیز می خواهند بازی کنند و اگه از اون یک چیز صد تا هم باشه باز هم هردوشون همون یکی رو می خواند که دست اون یکیه , پس دعواشون میشه دختر کوچیکه خود کفاست و روحیه اش جنگجو .می پره گاز می گیره و مو میکشه اما دختر بزرگه اهل بزن بزن نیست فوری جیغ می زنه وکمک میخواد و گریه می کنه

دختر بزرگه شبها زود می خوابه بخصوص اگه ظهر تو مهد نخوابیده باشه اما
دختر کوچیکه همه رو خواب می کنه و خودش بیداره

تو یک چیز باهم توافق دارند و اون هم اینکه عاشق باباشونند و منو هیشکی دوست نداره
در مجموع ترکیب دوتاییشون باهم اگرچه دیوونه کننده است اما خیلی هم شیرینه

Wednesday, December 16, 2009

گیس و گیس کشی

این روزها دختر کوچیکه دنبال حق و حقوقشه , قبل ها وقتی یک چیزی تو دستش بود و دختر بزرگه ازش می گرفت صداش در نمی اومد همینطور مات و مبهوت فقط نگاه میکرد و گاهی هم می خندید شاید فکر می کرد اینم یک بازیه اما حالا وقتی داره بازی می کنه اگه کسی بخواد اسباب بازیش رو ازش بگیره عصبانی میشه و داد و قال میکنه و از اونجاییکه دختر بزرگه هرچی تو دست خواهر کوچولوش باشه می خواد ازش بگیره بنابراین گیس و گیس کشی تو خونه ما شروع شده دختر کوچیکه چنگ می زنه , مو می کشه , گاز می گیره و جیغ می زنه اما دختر بزرگه جیغ می زنه و کمک می خواد و گاهی هم مات و مبهوت فقط خواهر کوچولو رو نگاه می کنه فکر کنم داره به این فکر می کنه که این متجاوز کوچولو به حریمش این روزها چه رویی پیدا کرده