Wednesday, October 13, 2010

من در آستانه دیوانگی

مدتیه بین  خواب وآرزو و  واقعیت گیر کردم نمی دونم چی رو خواب دیدم , چی رو دلم می خواسته و چیکار رو کردم . دارند راجع به یک کتابی حرف می زنند که نایاب شده , می گم دارمش .همه زندگی رو زیر و رو می کنم نیست خوب که فکر می کنم می بینم تو کتابفروشی دیدمش خواستم بخرم اما نخریدم .  نماز صبح رو نمی خونم به هوای اینکه خوندم اما بعدا می فهمم نخوندم که خواب دیدم که خوندم . مامانم می گه فلان چیز رو به من نگفتی , می گم گفتم .  می گه نه . می فهمم انقدر واسه خودم تو دلم گفتم و اینور اونورش کردم که فکر کردم گفتم . یک خاطره است که برام تعریف کردند انقدر تو ذهنم روشن تصویرش کردم که بعدا فکر کردم خودم هم اونجا بودم .  می ترسم از این دیوونگی هام . باید از یک روانشناس بپرسم حتمی یک اسمی داره این مرضی که گرفتم

Monday, October 11, 2010

سندروم پی پی بیرون از خانه

هرچقدر هم که قبل از بیرون رفتن دستشویی رفته باشیم فایده ای نداره , پی پی داشتن درست وقتی که غذا رو , روی میز می گذارند یک چیز دیگه است . اصلا شده وقتی که تو رستوران وارد میشیم برده باشیمش دستشویی و حتی جیش هم کرده باشه اما دوباره بین غذا پی پی داره , واقعا هم داره ها نه که فکر کنید الکی میگه .تو مهمونی , پی پی داره . یا وقتی تو سفریم درست جایی که افتادیم تو جاده و گازش رو گرفتیم , خانوم پی پی داره . حتی نمی تونه منتظر مسجدی یا رستورانی بشه باید صحرایی عمل کنیم.  چیکار کنیم دختر بزرگه است دیگه

Saturday, October 9, 2010

مهر پدری

یک لوله از دهنش رفته تو ریه اش برای اکسیژن , یک لوله از بینیش رفته تو معده اش برای تغذیه اش و یک عالمه سرم و دارو هم بهش وصله , دست و پای باد کرده , پشت و گردن کبود ازاینهمه تو بستر بودن و حالا تازه نارسایی کلیه و دیالیز.تنها راه حرف زدنش تکان چشم و سر هستش .  من دیوانه ازش می پرسم خوبی ؟ و با تکان سر و چشم می گه آره .فکر می کنم از مهر مادری و حدیث مادر بودن زیاد گفته می شه اما پدربودن هم عالمی داره

Tuesday, October 5, 2010

تختخواب سه نفره

وسط دخترا رو زمین خوابیدم , یکی از اینطرف می کشدم , یکی از اونطرف هردوتا می خواهند که روم بهشون باشه . یاد فیلم تختخواب سه نفره می افتم یک فیلم فارسی خیلی قدیمی . مرد دوتا زن گرفته بود مجبور میشه یک تختخواب سه نفره سفارش بده و شبها یک زن از اینطرف می کشیدش و یکی از اونطرف .آخر سر بطرف یکی می چرخم و بعد سرم رو 180 درجه می چرخونم و رو به اون یکی می کنمش , شر می خوابه و بچه ها هم می خوابند . اینم یکی دیگه از قابلیت هامه که بعد از مادر شدن رو شد

Wednesday, September 29, 2010

تو فکر یک سقفم

کفاش دم شرکتمون یک جوون افغانیست که بساطش رو کوچه بالایی شرکت پهن می کنه . الان مدتیست که پسر بچه 3-4 سالش رو هم با خودش می آره سرکار . یک موکت پهن می کنه و بچه رو روش می شونه و ... اوایل بچه بیکار می نشست و عابرها رو تماشا می کرد اما بعدها می دیدمش که با چند تا ماشین داره بازی می کنه و یک روز یک فرفره و گاهی هم با چند تا خونه سازی . ظاهرا مردم براش یک چیزهایی آوردند که سرش رو باهاش گرم کنه .من فکر کردم که چه خوب میشد اگه با همکارها پول جمع می کردیم و پدر بچه رو متقاعد می کردیم که اسم بچه رو مهد کوچه پایینی شرکت بنویسه , اونوقت بچه صبحها می رفت مهد و عصر هم باباش برش می داشت و می بردش . دیگه از گوشه خیابون خلاص می شد . بعد فکر کردم به روزهای اول مهد رفتن بچه ها . نرفتنهاشون, گریه و زاریشون و ترسیدنهاشون . بابای بچه رو تصور کردم با بساط واکس رو کولش , الاف دم در مهد . فکر کردم یکماهی درگیر می شه . تصورکردم که داره زیر لب به باعث و بانی این پیشنهاد فحش می ده . بی خیال این فکر شدم

Monday, September 27, 2010

بشکن بشکنه , بشکن

نمی دونم تو روزنامه خونده بودم یا تو اینترنت که تو ژاپن یا کره  , یه جایی تو آسیای جنوب شرقی خلاصه یک جاهایی هست که یک پولی می دی و می ری اون تو و هر چی دلت می خواد می شکونی , انقدر می شکونی می شکونی تا دلت خنک شه و آروم بگیری . آخ الان دلم یک همچین جایی می خواد

Saturday, September 25, 2010

تو همین نزدیکی

آی سی یو  ده تا تخت داره که رو همش مریض های بدحال خوابیدند . با اینکه ملاقاتهام با بابام کوتاهه اماتو این سی و پنج روز همه مریض های اون جا رو شناختم می دونم کی هوشیاریش پایینه و کی واسه چی بستریه و وقتی می رم  می بینم که جاشون یکی دیگه خوابیده می فهمم که رفته تو بخش یا مرده . دیروز مریض کناری بابام نبود , لازم نبود از کسی بپرسم کجاست . می دونستم که چی شده.وضعش خیلی بد بود همیشه با دیدنش غصه ام می گرفت . راستش  از مردنش خوشحال شدم به آرامش رسید . پرستار اومد و هشدار داد که وقت تمومه برید .مثل همیشه به بابام گفتم که نگران نباشه بزودی می آد خونه و اومدم بیرون . تو راهرو دخترک هفت هشت ساله زن جوونی رو دیدم که به تازگی  تو آی سی اومده , داشت گریه می کرد . همراهاش بهش می گفتند که گریه نکن مامانت ناراحت میشه . دلم می خواست بغلش می کردم و می گقتم چرا گریه کن بچم بزار دلت خالی بشه اصلا بیا با هم بشینیم رو پله ها و گریه کنیم , حیف که نمی شد . از بیمارستان اومدم بیرون و اشکهام رو پاک کردم و دل به شلوغی تجریش دادم . آدمهای خوشحال و خندان در حال خرید , یکسری تو رستورانها در حال غذا خوردن و بعضی ها هم در حال صحبت و شوخی قدم زنان می گذرند فکر کردم چه خوبه که شما نمی دونید تو همین شعاع یک کیلومتریتون مریضهایی هستند که دارند با مرگ دست و پنجه نرم میکنند . دخترکی هست که پشت در آی سو یو گریه می کنه و مادرش رو می خواد . خوشحالم که نمی دونید , کاش هیچوقت  هم نفهمید