Showing posts with label من و دختر کوچیکه. Show all posts
Showing posts with label من و دختر کوچیکه. Show all posts

Monday, December 6, 2010

چطوری دختر کوچیکه دیوونم می کنه

روزی هزار بار به آشپزخونه سر می زنه که مبادا محتویات کشوها و کابینت ها سرجاشون باشه , که اگه باشه همه رو می ریزه بیرون 

در ادامه  یک سری هم به مبل های پذیرایی می زنه که روکش های اونا رو هم اگه احیانا سرجاشونه , بندازه پایین

با مداد شمعی روی صفحه ال سی دی تلویزیون نقاشی می کنه

وقتی داریم تلویزیون تماشا می کنیم دکمه ری سیور رو خاموش و روشن می کنه

از صندلی های اوپن آشپزخونه آویزوون می شه تا بره اون بالا بشینه و وقتی هم می ره اون بالا . اگه بخوام مراقبش باشم جیغهایی می زنه که

اگه کسی آب بخوره هوار آب آبش بالا می ره و وقتی لیوان آبش رو می گیره دستش رو تا مچ تو لیوان می کنه و

قبل و بعد همه باید بره حموم کنه و الا که در حموم رو از جا می کنه از بس می کوبه به در

دستمال کاغذی ها رو می اندازه تو توالت فرنگی

سر سطل آشغال توالت می شینه و سرفرصت دستمال رو زیرو رو می کنه

هر وقت می خوام پوشکش رو عوض کنم جنگولک بازی در می آره

سر خوابوندنش قشقرق به پا می کنه

دائما پسونک هاش رو گم می کنه و یک بسیج همگانی باید راه بندازیم تا پیداشون کنیم آخرین با ر تو ویدیو پیداشون کردم از ورودی نوار وی اچ اس انداخته بودشون اون تو

در کمد لباسها رو باز می کنه و هرچی لباس به دستش بیاد رو می آره می ریزه وسط اتاق

سر بجنبونم تو شومینه نشسته

کفشهای بقیه رو می پوشه و تو اتاق سان می ده

در و دیوار رو نقاشی می کنه

کتابهای خواهرش رو پاره می کنه

از صندلی کامپیوتر بالا می ره و خودش رو می رسونه به کیبورد و مانیتور و آنچه بتونه سرشون می آره

بالشتکهای کاناپه رو می کشونه پایین و بعد روی فنر هاش بپر بپر می کنه

در یخچال رو که باز می کنی سه سوت تو یخچاله و تا سر بجنبونم دوتا تخم مرغ رو شکونده (حالا دیگه جای تخم مرغها رو عوض کردم )بعد هم  دعوا می کنه که در یخچال رو نبندید

هر اسباب بازی که خواهرش برداره اینم همون رو می خواد و انقدر جیغ می زنه تا به نظرش برسه

اما همه اینا رو گفتم اینم بگم ها , همه اینکار ها رو با لبخند انجام می ده , با خوشرویی .  بقول مامان بزرگم که تو اگه این روی خوش رو نداشتی که کشته بودمت


Tuesday, November 16, 2010

شاینا دیمی

همینکه بچه اول نباشی خودش باعث میشه که توجه بهت کمتر بشه , اما اینکه اختلاف سنیت با بچه قبلی کم باشه دیگه قوز بالا قوزه .لباسات اکثرا مال بچه قبلیه , تخت و کمدت , اسباب بازی هات. نوبت های ویزیت دکتر برای قد و وزنت  یکماه شد یکماه نشد.دندون درآوردنهات  , از شیر گرفتنت و پوشک گیری و خلاصه همه چیت بی تشریفات و بی سروصداست . وقتی گشنت میشه خودت می گی , وقت عوض کردن پوشکت رو اگه نگی پس می ده به لباست و خیس میشی.بخصوص این روزها که خواهرت مریضه که دیگه نور اعلی نور شده .  خلاصه خودت واسه خودت بزرگ می شی .  اما فسقلی همه اینها رو گفتم این رو هم بهت بگم که حالا که بچه دومی اما اگه دهمی هم بودی چیزی از عشق واست کم نمی ذاشتیم

Tuesday, September 7, 2010

Thank you for being so sweet

دختر کوچیکه عاشق حمومه , هر وقت ازش می پرسم کجا بریم میگه "حمو" * . حتی اونو به ددر هم ترجیح می ده اگه لباس پوشیده دم در خونه هم باشیم باز بپرسم کجا بریم ؟ میگه" حمو" .دیشب که برده بودمش حموم  لباسهاش رو در آورده بودم و منتظر بودیم تا وانش پر شه و در همون حال براش می خوندم که  دیدم اونم داره لخت برام می رقصه دستهاش رو برده بود بالا سرش و خوشحال دور خودش می چرخه . با خودم فکر کردم چه خوبه که تو هستی , چه خوبه که این حموم هست و من هرشب می تونم به همین سادگی تو رو خوشحال کنم , چقدر خوب
* همون حموم

Wednesday, August 11, 2010

به دختر کوچیکه

دختر پوشکی من, نمی دونی چه حالی داره شنیدن صدای خش خش پوشکت که خبرم می کنه که داری می آی , یا صدای تاپ تاپ قدمهای کوچیکت , یا بوییدن عطر تن گرمت که هنوز بوی شیر و نوزادیت رو می ده , یا نگاه کردن به اون هیکل کپلت وقتی که می دوی , دخترک پا پرانتزی من می دونم که بعدا خیلی دلم برای اینروزها تنگ میشه , منو ببخش که قدرشون رو نمی دونم

Sunday, August 1, 2010

قول نامه

من و دختر کوچیکه زبون هم رو نمی فهمیم همونقدر که من نمی فهمم که این خانوم از هشت صبح که پا میشه تا دوازده شب که بخواد بخوابه دوساعت خواب بعد از ظهر بسشه و اینکه فایده نداره که از ساعت ده شب خاموشی بدی و بخواهی بخوابونیش که دوازده زودتر بخوابش نیست , این خانومم نمی فهمه که من بیچاره خستم و خوابم می آد. همونقدر که من نمی فهمم بازی با دوتا لیوان آب و چند تا یخ چقدر مزه می ده , اونم نمی فهمه که خیس کردن روزی چند دست لباس و پشت بندش سرما خوردگیش چقدر کار رو برام سخت می کنه . همونقدر که من از خاموش کردن پیاپی ریسیور توسط این خانوم حرص می خورم , ایشون از قطع و وصل برنامه ها به همون اندازه لذت می بره . همونقدر که اون از پوشک بدش می اد و موقع بستنش لنگ و لگد می اندازه و بازی در می آره , منم با بی پوشکی خانوم مشکل دارم .همونقدر که ایشون دوست دارند از مبل بالا برند و از پنجره آویزون بشند , به همون اندازه و خیلی بیشترش من از اینکارش می ترسم و .... اما خانوم کوچولوی من  نمی ذارم که این نفهمیدنها بینمون خیلی ادامه داشته باشه قول می دم که منم منم های سه سالگیت رو بفهمم , مشق ننوشتنهای هفت سالگیت ,خیره سریهای سیزده سالگیت , عاشق شدنهای شونزده سالگیت و انتخابهای غلط جوونیت و ... قول می دم عروسکم , قول می دم

Tuesday, May 18, 2010

سلسله موی دوست حلقه دام بلاست هرکه در این حلقه نیست فارغ از این ماجراست

آخه دخترکم , نازدارکم , قربون اون چشای سیاهت برم , فدای اون منگول های خرمایی چسبیده به کف کلت بشم , اونی که دمادم تو مشتته و هی می کشیش دستگیره نیست ! موهای خوشگل و بلند خواهرته , نکش مادر , نکش

Saturday, April 10, 2010

کجاست مادر ؟کجاست گهواره من ؟

چشمام از زور خواب می سوزه , کف پاهام زبر مثل اره شده و دستام بوی ماهی می ده . کلافه از همه اینا دارم سعی می کنم دختر کوچیکه رو بخوابونم. دوتایی رو زمین اتاقش دراز کشیدیم که یکدفعه با موبایل توی دستش می زنه تو دماغم .از درد تو چشمام اشک جمع میشه , اما دخترک همچنان مشغول به کار خودشه . ایندفعه با دستای کپلش موهام رو از ریشه می گیره و می کشه . چقدر دلم می خواست که می تونستم منم موهاش رو بکشم اما نمی تونم سرم رو روی بالش می ذارم و گریه می کنم

Saturday, February 20, 2010

فسقلی یازده ماهه

 هنوز تو ماشین نشستیم که دختر بزرگه درخواست آهنگ می ده , طبق معمول آهویی دارم خوشگله ... براش می ذاریم . خوشبختانه خیلی زود می گه خاموش کنید . با خوشحالی خاموش می کنیم که یکدفعه صدای اعتراض بلند میشه . کی دختر بزرگست ؟ نه دختر کوچیکه داره اعتراض می کنه . خیلی باور نمی کنیم که مربوط به قطع آهنگ باشه اما وقتی روشن می کنیم و دوباره حرکت ریتمیک پاهاش شروع میشه می فهمیم که منظورش آهنگ بوده , دختر بزرگه دوباره میگه خاموش بشه و با خاموش شدن دوباره دختر کوچیکه اعتراض میکنه , بله اختلاف نظرهای خواهران کوچک شروع شده  ... کی میگه که قدر کوچیکی بچه ها رو بدونید که تا کوچیکند قابل کنترلند و حرف حرف خودتونه ؟ دخترکوچیکه اگه نخواد چیزی رو بخوره همچی دهنش رو می بنده , اگه نخواد بخوابه احدی حریفش نیست و اگه چیزی رو بخواد دست بزنه و نگذاریم کولی بازی از خودش در می آره تماشایی . بله گیریم که هنوز یازده ماهش تموم نشده باشه اما شخصیت داره , رای و نظرو خواسته های خودش رو داره و خیلی هم یک کلومه بچم

Wednesday, December 2, 2009

پیشی کوچولوی من

به نظر من یک بچه نه ماهه بیشتر از هرچی شبیه یک بچه گربه است حالا منم این روزها یک بچه گربه دارم اونم یک بچه گربه کپل و بازیگوش

Tuesday, November 17, 2009

شاهدونه من در هشت ماهگی

دخترکم خیلی تنبل تشریف دارند نه میشینه نه سینه خیز می ره نه چهار دست و پا! نه سرسری میکنه نه بای بای . اگه سابقه تنبلی های دختربزرگه رو نداشتم تا الان با مقایسش با بقیه بچه های همسنش خل شده بودم .اما خب فسقلی از دیروز داره دست دستی می کنه با اون دستهای تپلش . همش میخونم دست دستی باباش می آد ... و دوتا دخترها برام دست دسی می کنند

Tuesday, October 27, 2009

دندونی

نمی دونم آش دندونی بپزم , گندم بپزم جلو کبوتر ها بریزم ؟ چیکار باید بکنم ؟ اخه دندون در آورده دخترکم , دختر کوچیکه رو می گم