Showing posts with label سفرنامه- دوبی. Show all posts
Showing posts with label سفرنامه- دوبی. Show all posts

Tuesday, December 28, 2010

خوان 7 - برگشت

 شب ساعت 11 پرواز برگشتمون بود و ما باید ساعت 1 هم اتاقمون رو تحویل می دادیم واسه همین از صبح که بیرون اومده بودیم اتاق رو هم تحویل دادیم .  از پارک که در اومدیم تاکسی گرفتیم و رفتیم سیتی سنتر. سیتی سنتر رو دوست دارم منو یاد سفر 6 سال پیشمون  می انداخت که همش اون تو بودیم . اول رفتیم ناهار خوردیم و بعد رفتیم واسه گشت تو مال و خرید . دختر کوچیکه یک حال اساسی بهمون داد و 3 ساعتی تو کالسکه خوابید .  دختر بزرگه رو هم گذاشتیم تو سبد خرید و خلاصه یک خریدی کردیم  . ساعت هشت شب برگشتیم هتل .  و 9هم از هتل رفتیم فرودگاه . پروازمون سرساعت انجام شد . خوشبختانه دخترا راه برگشت رو خوابیدند و خیلی تو هواپیما اذیت نشدیم سه صبح خونه بودیم 
نتیجه گیری  اینکه با بچه سفر کردن سخته , اما به زحمتش می ارزه .  دختر کوچیکه اونچه که می تونست از شیطنت کرد عاشق بهم ریختن کوسن های مبل های تو لابی بود . می رفت جلو در  لابی و کف زمین دراز می کشید . کفشهاش رو در می آورد و پا برهنه تو لابی راه می رفت دستش رو تو آب آبنمای هتل می کرد . درختهای کریسمس از دستش در امان نبودند .... اما دختر بزرگه بهمون نشون داد که همسفر خوبیه و  خیلی جاها بهمون کمک هم می داد . ختم کلوم اینکه بچه دار ها برید مهمونی , سفر , گردش  و با بچه دار شدن خونه نشین نشید . همه آدمهای دور و برتون اگه بچه هم نداشتند خودشون که یکروزی بچه بودند , نبودند ؟

Monday, December 27, 2010

خوان 6- نمایش دلفین ها

پارک خور تو قسمت قدیم دوبی هستش . پارک بزرگ و قشنگیه و سالن نمایش دولفین ها هم تو این پارک هست .ما ساعت 11 صبح بلیط داشتیم .  رفتیم تو سالن .صندلی ها هرکی به هرکی بود و شماره نداشت . و چه خوب بود این هرکی به هرکی بودنش . دختر کوچیکه به هیچ طریقی نمی نشست و هی می خواست از پله ها بره بالا بیاد پایین . دستش رو تو آب استخر کنه , دنبال کار ناوال عروسکی که قبل از شروع نمایش تو سالن بودند راه بیفته و ...  خوشبختانه سالن پر از بچه بود و سرو صدای دخترک ما کسی رو اذیت نمی کرد . بالاخره نمایش شروع شد اول بند بازی بود که سالن رو تاریک کردند و فقط نور رو انداختند رو بند باز ها  . دختر کوچیکه این نمایش رو دوست داشت چون اینها از اون بالا شیرجه می زدند تو آب و دخترک عاشق آب من کلی هیجانزده بود . بعد نمایش شیرهای دریایی بود و بعد دلفین ها . اینجاها دیگه با جدیت می خواست بره بهشون دست بزنه و آروم قرار نداشت . تا دوباره بند بازی شروع بشه و سالن تاریک با مکافات نگهش داشتیم دختر بزرگه کل نمایش رو دوست داشت بخصوص قسمت دلفین هارو .تموم که شد رفتیم تو پارک و بچه ها یکمی تو چمن ها بازی کردند و عکس گرفتیم . آفتابش خیلی دلچسب بود و ما اکسیژن ندیده ها کلی ریه هامون رو از هوای پاک و پر اکسیژن دوبی پر کردیم , جاییکه یک روزی محل تبعید خلافکارها و جای فرار دزدها و فراریهای کشورمون بوده

Sunday, December 26, 2010

خوان 5- دوبی مال

ایستگاه مترو تا هتلمون ده دقیقه پیاده روی داشت و وقتی رسیدیم دیدیم در کمال خوشبختی متروش آسانسور داره .متروی دوبی زیر زمین که نیست هیچ بلکه یک طبقه هم بالای زمینه . ایستگاههای شیک و ترو تمیز داره و مجهز به پله برقی و آسانسوره . نسبت به تاکسی ارزونتره , ترافیک نمی خوری و از منظره شهر از اون بالا لذت می بری و البته  برای ما هم که بچمون تو تاکسی بند نمی شه خیلی عالیه . خلاصه هم فاله و هم تماشا . ایستگاه دوبی مال پیاده شدیم و از اونجا تا دوبی مال هم برای ما با کالسکه و بچه یک ربعی راه بود . دوبی مال نسبت به امارات مال بزرگتر بود .مال خوشگلی بود  و یک جیب پر پول و یک آدم بی بچه می خواست که صبح بره اون تو و شب بزور بکشنش بیرون . البته ما هم به نوبه خودمون کم نیاوردیم و به روش خودمون ای خریدکی کردیم . روشهای ما برای خرید بدین صورت بود که
یک وقتهایی دختر کوچیکه و همسر بیرون مغازه می موندند و من و دختر بزرگه تو مغازه می رفتیم .  وقتی بیرون یک چیزی برای سرگرمی دختر کوچیکه بود
یک وقتهایی دختر بزرگه و همسر بیرون مغازه می موندند و من دختر کوچیکه می رفتیم این مال وقتهایی بود که دختر کوچیکه تو کالسکه خواب بود
یک وقتهایی دختر کوچیکه و دختر بزرگه و همسر بیرون می موندند و من می رفتم تو .عاشق این وقتها بودم . این مال وقتهایی بود که اونها سرگرم بازی تو قسمت زمین بازی بچه ها بودند
و یک وقتهایی هم که هر چهار تایی می رفتیم تو مغازه که این مال وقتهایی بود که چاره دیگه ای نداشتیم
خوشبختانه تو مال وسیله سرگرمی برای بچه ها زیاده . جا به جا  محوطه های بازی . آکواریوم  , نور پردازی از کف که کلی دختر کوچیکه رو سرگرم می کرد . و از همه مهمتر درختهای کریسمس و بابا نوئل ها . بچه ها آکواریوم  رو خیلی دوست داشتند و ما کلی همه ماهی ها رو بررسی کردیم و همه ماهی های تو کارتون نمو رو غیر خود نمو و بابابش رو اون تو شناسایی کردیم
شام  ساندویچ از ساب وی گرفتیم اووووم  خیلی خوشمزه بود و بعد رفتیم بیرون مال و رقص فواره ها رو دیدیم و بعد حرکت به سمت مترو . اما جهت رو عوضی رفته بودیم و هر چی رفتیم از مترو دورتر شدیم و دیگه ساعت 11 شب که شد و فهمیدیم که اشتباهی راه رو رفتیم یک تاکسی گرفتیم و رفتیم هتل و لالا

Saturday, December 25, 2010

خوان 4- جمیرا بیچ

اخطار : این پست توش پی پی داره

ساعت 10 صبح  با تاکسی هتل رفتیم ساحل . آب خنک بود اما آفتابش داغ بود . اول تو آب رفتن سخت بود اما بعد که می رفتی و یک کم می موندی گرمت می شد .دخترا ترجیح می دادند که تو شن ها بازی کنند . دختر بزرگه یکی دوباری با ما تو آب اومد اما دختر کوچیکه نه . نمردیم و دیدیم این وروجک از یک چیزی بترسه , در کمال تعجب ار آب دریا می ترسه .این قسمت از سفرمون کمترین نکن بکن رو داشت و کلی انرژی گرفتیم . وقتی از آب اومدیم بیرون و می خواستیم برگردیم هتل دختر کوچیکه که این دوروز دچار یبوست شده بود , یکهو دل پیچه شد . بچم همچی زور می زد و موفق نمی شد که دل آدم رو کباب می کرد . خلاصه با گرفتاری زیر دوش بردمش و یک آبی به تنش زدم و ماسه هاش رو تا جاییکه می شد شستم بعد  پوشکش کردم و دوتایی رفتیم یک گوشه ای دور از چشم آدمها . خلوتگاهمون چشم انداز خوبی داشت  دریای آبی و درخشان,ساحل سفیدوزیبا , آدمهاییکه داشتند آفتاب می گرفتند و ... وما  دختر کوچیکه زور می زد, قرمز می شدومن هی تشویقش می کردم  تا بالاخره آرامش فضا و مکان و البته تشویقهای من کار خودش رو کرد و بچم تونست پی پی کنه . دوباره مراسم تعویض پوشک وغیره و ذالک و  ... حرکت به سمت هتل , ناهار , حمام , خواباندن بچه ها و آماده شدن برای شیفت عصر

Monday, December 20, 2010

خوان 2 - در هواپیما

من واقعا برام سئواله که چه معنی داره که تو هواپیما  به زیر دو سال صندلی نمی دهند . آخه آدم با یک وروجک که هی داره وول می خوره و یک جا بند نمی شه باید چیکار کنه ؟  ما تا جاییکه می شد دیر سوار هواپیما شدیم . دختر بزرگه کنار پنجره, من وسط و هومن هم سر نشست و دختر کوچیکه هم که بلاتکلیف. سرو صداش از وقتی شروع شد که یک کمربند اضافه آوردند و دادند به من که بچه رو بشون رو پات و کمرش رو ببند . خوب این هیچ به مذاق دخترک خوش نیومد و اول غرو غر و بعد هم داد و بیداد و در آخر هم گریه .اگه یکوقت بی بچه و شیک و پیک سوار هواپیما شدید و صدای گریه یک بچه رو شنیدید تو رو خدا انقدر به پدر مادر بیچاره بچه چشم غره نرید که اونها به اندازه کافی خودشون ناراحت هستند اما این خانوم جلویی ما با موهای زرد قناریش و اون روسری قرمزش هی برمی گشت و به من چشم غره میرفت انگار من دارم اون جیغ ها رو می زنم .بالاخره اجازه باز کردن کمربندها صادر شد و دختر کوچیکه آزاد شد و راه افتاد تو راهرو و هی بین صندلی ها جولون داد و رفت و اومد . اما داستان دوباره از اونجا شروع شد که بساط شام دادن رو راه انداختند . ایندفعه دخترک رو پای باباش نشست و شروع کرد به خرابکاری و ریخت و پاش . دستمال رو می کشید , لیوان می افتاد . نوشابه رو می خواست , , با دست شیرجه می رفت تو غذا . من هم تو این وسط ها هی چیزها رو از دستش می گرفتم و غذا دهنش می گذاشتم و و سعی در کنترل اوضاع داشتم که یکدفعه دختر بزرگه که انگار یک لقمه بزرگ تو دهنش گذاشته بود عقی زد و پشت سرش گلاب به روتون ... واقعا تو اون خفتی جا کلافه بودم تنها چیزی که کمکمون کرد جعبه دستمال مرطوبمون بود که همیشه تو کولمون هست . خلاصه صندلی رو تمیز کردم و جوراب شلواری دخترک رو در آوردم و دست و صورتش رو تمیز کردم و یکم اوضاع رو مرتب کردم که خانوم اعلام کردند که پی پی دارند . حالا این غذاها رو هم این مهماندارها که نمی آن جمع کنند . باباش بغلش کرده و برده پی پی اش رو هم کرده و دیگه بگم که وقتی نشستیم سر جامون دوباره گفتند کمر ها رو ببندید که می خواهیم برای فرود حاضر شیم . اینبار اوضاع بهتر بود چون به بچه ها کارت بازی داده بودند و سر دختر کوچیکه گرم بازی بود فقط عیبش این بود که هی کارتش رو می انداخت و ما باید کمر باز می کردیم و می رفتیم زیر صندلی و کارت رو می آودیم .یادش به خیر اون روزهایی که شیک سوار هواپیما می شدم و از جام هم تکون نمی خوردم تازه اون پاکت استفراغ رو هم نزدیک خودم داشتم چون موقع فرود کمی تهوع می گرفتم . اونوقت حالا انقدر بشین پا شو می کنم , استفراغ جمع می کنم و زیر صندلی می رم و می آم و انگار نه انگار. خلاصه با سلام و صلوات رسیدیم به دوبی دوبی