روز قبل از روزه مادره , دم درمهد منتظر دخترکم هستم , یکهو خوشحال و خندان با یک قلب مقوایی صورتی پوشیده از اکلیل می پره بیرون و فریاد می زنه مامان روزت مبارک .خیلی غیر منتظره است خیلی خوشحال میشم منم به نوبه خودم می پرم بغلش می کنم و دستم رو دراز می کنم تا قلب کاردستی رو ازش بگیرم که دستش رو می کشه کنارو میگه : نه مامان این مال خودمه !!! گمونم مهسان جون انقدر سرگرم یاد دادن این جمله به بچم بوده که یادش رفته بگه که این قلب صورتی اکلیلی رو هم بده به مامانت
Showing posts with label شوگر بانی که من باشم. Show all posts
Showing posts with label شوگر بانی که من باشم. Show all posts
Sunday, June 6, 2010
Saturday, February 6, 2010
یک مادر فلک زده
فکر کن بچت رو ساعت هشت خوابوندی و ساعت ده با گریه و شیون و هق و هق از خواب بیدار میشه می پری تو اتاقش و می بینی باباش قبل تو رسیده و تنگ همدیگرو بغل کردند , خودت رو قاطی می کنی و تو هم بچه رو بغل می کنی بعد خودت رو شیکر می کنی و رو به باباش می گی تو برو خودم پیشش می مونم بعد یکهو بچه دوباره شیون رو از سر می گیره و میگه نه بابا بمونه , فقط فکر کن چقدر ضایع میشی
Subscribe to:
Posts (Atom)